تبلیغات
سـڪــوت بــــــاراטּ





چشمهایت را ببند ،


در دلت با خـــدا سخن بگو ،


به همان زبان ساده ی خودت سخن بگو ؛


هرچه میخواهی بگو ، او میشنود ...


شاید بخواهی تورا ببخشد ،


یا آرزویی داری ،


شاید دعایی برای یک عزیز و یا شکرش ،


بگو میشنود . . .


این لحظه ی زیبا را برای خودت تکرار کن ؛


پرواز دلت را حس خواهی کرد ...


دوسش دارم ...








тαɢε:

نظرات() دوشنبه 18 شهریور 1392 02:53 ب.ظ Łє¡ℓα7


نداشته ها و تنهایی های کوچکـــ با چیزها و آدمهای کوچک پر میشوند ؛


نداشته ها و تنهایی های خیلی خیلی خیلی بزرگ ، || فقط با خدا || ...


مهم نیست در این زمین خاکی چقدر تنها باشیم  


و چقدر حرفهایمان برای دیگران غیر قابل فهم باشد


و وقت انسانها برایمان کم ...


شکر که || خدا || هست


و او جبران تمام دلتنگی ها و مرهم تمام زخمهاست ...


هر وقت دلت خواست ، مهمانش کن در بهترین جایی که او می پسندد ،


در ◥قـــلــبـــت


و به دستان خالی ات نگاه نکن ، تو فقط خانه ی دلت را برایش نگهدار ،


اسباب پذیرایی با اوست ...






тαɢε: خداتنهایی

نظرات() چهارشنبه 13 شهریور 1392 05:52 ب.ظ Łє¡ℓα7




˙·٠•♥•٠·˙´´˙·٠•♥•٠·˙ ۩ ♠ ۩ ˙·٠•♥•٠·˙`´˙·٠•♥•٠·˙


بــاراטּ  کہ میبــارد

احساس میکنم دیگر

آخــ ـــر دنیاست...

خیس کہ میشوم...

احساسم میگوید:

غسل میـــت میدهند تو را میفهمـے...

سبک میشوم

سبکـــ ه سبک

آخر انگار سنگینے گناهانم میریزد

اصلا انگار گناهانـــم را 【غســــل】 میکنند!!!

و مـטּ در این مـــ❤ــــاه

بدجــــور

حس بـــــارانے دارم【☂】



˙·٠•♥•٠·˙´´˙·٠•♥•٠·˙ ۩ ♠ ۩ ˙·٠•♥•٠·˙`´˙·٠•♥•٠·˙







тαɢε:

نظرات() پنجشنبه 10 مرداد 1392 05:00 ب.ظ Łє¡ℓα7



راستے خدا...


دلم هواے دیروز را کرده


هواے روزهاے کودکے را


دلم میخواهد مثل دیروز قاصدکے بردارم


آرزوهایم را به دستش بسپارم تا براے تو بیاورد


دلم میخواهد دفتر مشقم را باز کنم و دوباره تمرین کنم


الفبای زندگے را..


میخواهم خط خطے کنم تمام آن روزهایی که دل شکستم و دلم را شکستند


دلم میخواهد این بار اگر معلم گفت در دفتر نقاشے تان


هر چه میخواهید بکشید


این بار تنها و تنها نردبانے بکشم به سوے ◥ تـــو ◣


دلم میخواهد ...


مے شود باز هم کودک شد؟؟؟؟


راستے خدا!


دلم فردا هوای امروز را مے کند ...



тαɢε:

نظرات() پنجشنبه 20 تیر 1392 09:22 ب.ظ Łє¡ℓα7


 


پروردگارا!

صیام و افطار و سحر و نیایش و نماز و قنوت و سجود و رڪوع ما،

بهانـﮧ ے تماشاے یڪ نگاه ناز توست؛

دریغ مامدار.

تشنـﮧ ے آب و گرسنـﮧ ے طعام نیستیم.

ما تشنـﮧ ے دیدار توییم اے نور زمین و سماوات!

سیـﮧ روییم...

در سپیدے بحر عنایت خویش، غسیل ماکن

و با دلے پاڪیزه بر خواضیافت رمضا، اذجلوس ماده...

فرا رسیــــد ماه رمضا ، ماه بارش بارا رحمت الهے مبارکــــــ

التمــــــــاس دعــا


.





тαɢε:

نظرات() چهارشنبه 19 تیر 1392 01:56 ب.ظ Łє¡ℓα7



בو ، چهــ ـار ، چهار ، سه چهــ ـار... منزل פֿב ا است

 الــ ــو ســلام این منم مزاحمــے که آشناســ ــت


 هزار ב فعه این شماره را ב لمــ  گرفته اســ ــت


 ولــے هنوز پشت خط در انتظار یک صداســ ــت


شما که گفته ایــد پاسخ سلام واجب اســ ــت


 بـﮧ ما که می رسـد جواب بنده هایتان جداســ ــت


  الــ ــو... בوباره قطع و وصل تلفنم شروع شــ ــد


 خرابی از בل من است یا که عیب سیم هاســ ــت


  چرا صدایتان نمـے رسـد کـمـے بلندتــ ـر.....!!


 صدای من چطور خوب و صاف و واضح و رساســ ــت؟!


اگــر اجازه می בهــے برات בرב و בل کنــ ــم


 شنید ه ام که گریـﮧ بر تمام בرב ها בواســ ــت


בل مـرا به سوے خود بخواטּ تا سبک شــ ــوم


 پناهگاه این בل شکستـﮧ خانه ے شماســ ــت


פֿבا مرا بــبخش باز هم مزاحمت شــ ــدم


 בوباره زنگ می زنــم دوباره تا פֿבا פֿـــــבا ســ ــت...




тαɢε:

نظرات() جمعه 23 فروردین 1392 12:40 ب.ظ Łє¡ℓα7





خدای من...!

من اگر روح پریشان دارم

من اگر غصه فراوان دارم

به تن زندگیم، زخم فراوان دارم

گله از بازی دوران دارم

دل گریان، لب خندان دارم

چه غم است؟ چون تو خدایی دارم

در غمستان نفسگیر اگرنفسم میگیرد

آرزو در دل من، متولد نشده میمیرد

یا اگر دست زمان، در ازای هر نفس،

جان مرا میگیرد

دل گریان، لب خندان دارم

چه غم است؟چون تو خدایی دارم

من اگر پشت خودم پنهانم.

من اگر خسته ترین انسانم.

به وفای همه بی ایمانم.

به تو و عشق تو ایمان دارم

چه غم است؟...چون تو خدایی دارم...





тαɢε:

نظرات() پنجشنبه 15 فروردین 1392 07:47 ب.ظ Łє¡ℓα7


خدایا...

یاریم کن آن کنم که تو راضی باشی....

وقتی به خوبیها و مهربانی های تو می نگرم

بدیها و اشتباهات خود را مشاهده می کنم

و آنوقت که رحمت و بخشش بی منتهایت مرا نشانه میرود

بار شرمندگی گناهانم بیشتر از پیش بر دوشم سنگینی میکند

خدایا هر چه می دهی رحمت است و هر چه نمی دهی مصلحت

اگر مصلحت این است که هیچ چیز نداشته باشم راضیم به رضایت

ولی نظرت را از من مگیر

یاریم کن آن کنم که تو راضی باشی و آن طور شوم که تو می خواهی...


+خدا جونم به خاطر همه چیز ممنون...






тαɢε:

نظرات() شنبه 7 بهمن 1391 01:45 ب.ظ Łє¡ℓα7




پاییــــــــز استـــــ


و هـــوا


پر استـــــــ از مهــــــربانی هایی


که خــــــدا برایمان به بادهــــــا سپرده...


یادمــان نرود که پنجره ی قلبمــــان باز باشـــــد


برای ورود خـــــــــدا...





тαɢε:

نظرات() دوشنبه 20 آذر 1391 02:33 ب.ظ Łє¡ℓα7


امشب پر از شورم, قراری در دلم نیست

فکر گل و باغ و بهاری در دلم نیست

دلواپس دیروزم و دلتنگ فردا

شورم, شرارم, آتشم, تنهای تنها

جز بارگاه امن تو جایی ندارم

راهی به سمت صبح فردایی ندارم

پل می زنم سوی تو با راز و نیازم

در لحظه های روشن و سبز نمازم

در زیر سقف آسمان پر ستاره

لبریزم از عطر شب قدری دوباره

نام علی را می برم تا جا نمانم

در لحظه های بی کسی تنها نمانم

جاری ترین نامی که در جای زمین است

مولا علی, مولا امیرالمومنین است

ای ناشناس تا سحر بیدار کوفه!

نام آشنای کوچه های تار کوفه

مولا کمک کن عمق قرآن را بفهمم

شیرینی ترک گناهان را بفهمم

از بطن این دنیای خاکی پر بگیرم

از «قدر» امشب هدیه ای بهتر بگیرم

کم کم سحر آمد رهایم تا...رهایی

شاد از ترنم های جان بخش رهایی

عطر سحر میپیچد و بوی اذان نیز...

لبریز روییدن زمین و آسمان نیز...

در زیر سقف آسمان پر ستاره

لبریزم از شوق شب قدری دوباره

التماس دعا





тαɢε:

نظرات() سه شنبه 17 مرداد 1391 08:01 ب.ظ Łє¡ℓα7


وزش باد های بی خبر را حس می کنم. میان این همه تکرار روزها و نیامدنت که سر فصل تمام عصر های جمعه است. ستاره های بی فروغ را بنگر و زمینی را که دو زانو زده و فریاد العجل سر داده است.

 

پشت سر تمام روز ها, اسپند دود نشده و کوچه های بی حضور نقش بسته اند. عقربه می گریزند و ثانیه ها خاکستر می شوند. همه آمدن تو را جار می زنند. کی می آیی ای آخرین طلوع هستی؟

 

قفس ها زیاد شده اند و پرنده های در قفس زیاد تر وتقویم, روز های به تکرار نشسته اش را گم کرده است.

 

بشمار پنجره های فولادی بسته را و کودکان بی گناه را بنگر که با سیلی ظلم و ستم چون فانوسی نیمه سوز شده اند.

 

کجایی ای سبزینه پوش که آمدنت را هر جمعه با تکرار ندبه های دلتنگی و اشک به غروب می رسانم.

 

کجا ایستاده ای که جهان کهن سال ما, غم های همیشگیش را به دست باد می دهد. زمان داد می زند زخم سالهای بی تو را که پای گذر ثانیه ها, لحظه به لحظه شانه های زمین را بی طاقت می کند.

 

هر جمعه دست های جمکران بالا می رود و حضورت را به دعا می نشیند.

 

آسمان بغض آلود است و دل گرفته مجالی به ابر های سیاه پوش نمی دهند و آواز پرندگان در سینه ها مدفون شده است.

 

کوچه ها را با گلاب و اشک برایت آب و جارو کرده ایم. زود بیا...

 

الهم عجل لولیک الفرج





тαɢε:

نظرات() جمعه 13 مرداد 1391 04:33 ب.ظ Łє¡ℓα7


 

با دست هایی پر از شمعدانی های نیایش

 

و بابونه های شبنم زده ی استغاثه,

 

زیر آسمان رحمت خدا,

 

ماه را مشتاقانه به تماشا می نشینیم

 

و آغوش می گشاییم

 

برای سحر های ستاره باران رمضان,

 

رمضان, بشارت ثانیه های تسبیح خداست.

 

رمضان, کلید دروازه های بهشت است.

 

در پرتو تلاش و مجاهدت های نفس,

 

سپیده باران میشویم

 

از سحر های «ابو حمزه» و شب های «افتتاح».

 

صدای پای بهار همیشه می آید.

 

بهار می آید؛

 

درست در همان لحظه ای که داریم

 

کهنه و سنگین و سربی میشویم.

 

بارالها,

 

دست های خالی ما را

 

در آستانه ی تنهایی و سرگردانی رها مکن.

 

بارالها,

 

با کدامین زبان توبه و اثتغاثه,

 

طلب بخشش و رحمت کنیم

 

که از فرط انابه های دروغین به لکنت مبتلا شده ایم؟

 

چگونه از درگاهت طلب مغفرت و آمرزش نماییم,

 

در حالی که لحظه به لحظه بر بنای خطا کاری هایمان اجری افزوده

 

و بنیان عصیان را در دلمان محکم تر نموده ایم؟

 

ما در حالی روی نیاز به قبله ی راز تو گردانده ایم

 

که ستاره ی امیدمان در ظلمکده ی دل, افول کرده است.

 

در این رمضان آمده ایم

 

تا از توفان سرگشتگی خویش

 

به کرانه ی آرامش و مهربانی تو پناه بریم.

 

آیا تو روا می داری

 

که بنده های از همه جا رانده

 

و در مانده ات

 

از درگاه کرامت تو نیز دست خالی برگردند؟

 

می دانیم که دیر آمده ایم,

 

درنگمان را ندیده بگیر

 

که جز شرمساری و بدعهدی خویش

 

عذر دیگری نداریم.

 

می دانیم از گوشه عزلت ما

 

تا وسعت بی انتهای تو راهی نیست,

 

جز کوچه باغ مناجات وقت سحر...





тαɢε:

نظرات() سه شنبه 10 مرداد 1391 04:04 ب.ظ Łє¡ℓα7





گاهی که به آسمان نگاه میکنم, تو را می بینم که آن بالا نشسته ای و نگاهمان میکنی،

جنب و جوش ها و بی قراری هایمان را میبینی

و با سکوت , باز هم خیره میشوی به خستگی هایمان که فشار می آورند بر پلکها و همواره موفقند در بستن چشم ها به روی همه چیز.

گاه آنچنان نگاهت سنگین میشود که دلم می خواهد زمین دهان باز کند و در گوشه ای از خاک گرمش, پنهانم کند...

همان وقت است که دست قدرتت, باز به یاری ام می آید و دلت نمی آید که تنهایم بگذاری...

وقتی تلاش ها و تکاپوهایمان, جواب نمی دهد و سرمان را به دیوار می کوبیم از درماندگی,

احساست می کنم که درد میگیرد  تمام  مهربانیت...






тαɢε:

نظرات() سه شنبه 10 مرداد 1391 09:18 ق.ظ Łє¡ℓα7
مبدل قالب بلاگفا به میهن بلاگ