تبلیغات
سـڪــوت بــــــاراטּ






تا حـــالا به تیک تاک ساعت گوش کردی؟ شایَد گاهی این صِدا آزار دهنده باشه,اما همیشه در حد یه صدا نیست.تیک تیک ساعت نشانه ای از گذشت عمر ماست.عمری که مثل برق و باد میگذرد وبرای همین ما هم خیلی متوجه آن نمیشویم.

چند وقت پیش با دیدن فیلم کلاه قرمزی و بچه ننه به عقب بر گشتم.زمانی که خودم خیلی با کلاه قرمزی و پسر خاله از نظر سنی فاصله نداشتم.آن موقع ها عاشق کلاه قرمزی بودم به خصوص شیطنتاش,و همین طور پسر خاله به خاطر معرفت و مهربونیاش.

تیک تیک ساعت اما تند تر و تند تر شد و من بزرگتر و بزرگتر شدم.حالا من هستم که از کلاه قرمزی و پسر خاله دور شدم و فاصله گرفتم.اما کلاه قرمزی هنوز هم همون بچه ی شیرین و دوست داشتنی باقی مونده و پسر خاله هنوز هم حاضره برای دیگران توی صف بره تا نون و البته نفت بگیره.

چقدر ساده بودیم ما, چقدر بی دغدغه زندگی میکردیم, چقدر راحت قصه ی کلاه قرمزی و آقای مجری رو با ور میکردیم,اما حالا نه قصه ها را باور داریم و نه حتی خودمان را.

ای کاش یک ذره از مرام پسر خاله را از دنیای کودکی برای خودمان آورده بودیم........ .وای که چقدر دلم برای اون همه  صداقت و مهربانی تنگ شده, ای کاش یکی پیدا میشد و جلوی تیک تیک ساعت و میگرفت.

ای کاش هنوز هم روی کاغذ های کاهی مینوشتیم,اما همدیگه رو باور داشتیم, ایکاش هنوز هم کلاه قرمزی رو توی اون تلویزیون های بزرگ و قدیمی میدیدیم و از دور هم بودن لذت میبردیم.

ای کاش میشد هممون یه کلاه قرمز از جنس کلاه کلاه قرمزی داشتیم تا هیچ وقت از دنیای قشنگ کودکیمون فاصله نگیریم.......... .اما تیک تیک ساعت ما رو وادار کرد تا خوندن ترانه ی زیبای آقای راننده رو برای همیشه فراموش کنیم...

ای کاش یه بار دیگه میشد به روزهای شیرین کودکی برگشت.........

روز جَهانی کودَکــ♥ـــــــ مُبــ ــارَکـــــــــ





тαɢε:

نظرات() چهارشنبه 17 مهر 1392 11:50 ب.ظ Łє¡ℓα7



راستے خدا...


دلم هواے دیروز را کرده


هواے روزهاے کودکے را


دلم میخواهد مثل دیروز قاصدکے بردارم


آرزوهایم را به دستش بسپارم تا براے تو بیاورد


دلم میخواهد دفتر مشقم را باز کنم و دوباره تمرین کنم


الفبای زندگے را..


میخواهم خط خطے کنم تمام آن روزهایی که دل شکستم و دلم را شکستند


دلم میخواهد این بار اگر معلم گفت در دفتر نقاشے تان


هر چه میخواهید بکشید


این بار تنها و تنها نردبانے بکشم به سوے ◥ تـــو ◣


دلم میخواهد ...


مے شود باز هم کودک شد؟؟؟؟


راستے خدا!


دلم فردا هوای امروز را مے کند ...



тαɢε:

نظرات() پنجشنبه 20 تیر 1392 10:22 ب.ظ Łє¡ℓα7





بچه بودم بادبادك های ِ رنگی


دل خوشی ِ هر روز و هر شبم بود

خبر نداشتم از دل ِ آدما

چه بی بهونه خنده رو لبم بود

كاری به جز الك دلك نداشتم

بچه بودم به هیچی شك نداشتم

بچه بودم غصه وبالم نبود

هیشكی حریف ِ شور و حالم نبود

بچه كه بودم آسمون آبی بود

حتی شبای ِ ابری مهتابی بود

بچگی و بچگی هام تموم شد

خاطره های ِ خوش رو دست ِ من مٌرد

تا اومدم چیزی ازش بفهمم

جوونی اومد و اونو با خودش برد...




тαɢε:

نظرات() سه شنبه 6 فروردین 1392 03:54 ب.ظ Łє¡ℓα7




چه ساده بودم ؛


آن هنگام که می پنداشتم

ترکیدن بادکنک قرمز من ناگوارترین حادثه ی عالم است...!!

یاد ِ کودکی هایم به خیـــــــر ...





тαɢε:

نظرات() جمعه 11 اسفند 1391 01:07 ب.ظ Łє¡ℓα7


خدای عزیز! شاید اگر هابیل و قابیلم هر کدام یه اتاق جداگونه داشتند، هم دیگه رو نمی کشتند. در مورد من و برادرم که موثر بوده !

خدای عزیز! شرط می بندم خیلی برات سخته که همه آدمای روی زمین رو دوست داشته باشی. فقط چهار نفر عضو خانواده من هستند، ولی من هرگز نمی تونم همچین کاری بکنم !

خدای عزیز! آیا تو واقعا می خواستی این داداش کوچیکه ی من این قدر خرابکار باشه یا این که این یه اتفاق بود؟

خدای عزیز! لطفا برام یه دوچرخه ی قرمز با صندل آبی، مثل اونی که نازی داره بفرست. من قبلا هیچ چیز ازت نخواسته بودم؛ می تونی در بارش پرس و جو کنی .

خدای عزیز! من می خوام وقتی بزرگ شدم درست مثل بابام بشم. اما نه مثل وقتی که از سر کار برگشته !

خدای عزیز! فکر نمی کنم هیچ کس می تونست خدایی بهتر از تو باشه که بتونه مامان و بابا به این ماهی بهم بده . می خوام اینو بدونی که این حرفو به خاطر این که الان تو خدایی نمی زنما !

خدای عزیز! خوش به حالت که یه آبجی کوچولوی لوس و نونور نداری که هی خراب کاری کنه بندازه گردن تو !

خدای عزیز! تا حالا صد بار به بابام گفتم کلاس پنجمما؛ باز شب که میشه میگه: امروز توی کلاس خمیر بازی چی درست کردی ؟!

خدای عزیز! مطمئنم که داداش کوچولو نداری وگرنه هر روز که از خواب پا می شدیم می دیدیم که هر تیکه ی دنیا یه ور افتاده !

خدای عزیز! وقتی بزرگ شدم، واسه زنم کفشی می خرم که پاشنه اش ابری باشه. نمی خوام مثل بابام کچل بشم !

خدای عزیز! بابت برادر کوچولویی که به من دادی ازت ممنونم، ولی دعای من یه بچه گربه بود !

خدای عزیز! داداشم خیلی زشت تر از منه؛ یعنی بعدا قو میشه ؟!

خدای عزیز! گاهی بابام به مامانم میگه سیندرلا؛ یعنی بابا بزرگم یه وقتی پادشاه بوده ؟!

خدای عزیز! این حقیقت داره اگه بابام از همون حرفای زشتی که توی بازی فوتبال میزنه، توی خونه هم استفاده کنه، به بهشت نمی ره ؟!



 





тαɢε:

نظرات() چهارشنبه 12 مهر 1391 03:35 ب.ظ Łє¡ℓα7




اوלּ موقع ها ، بچـــ ــﮧ کــﮧ بودیم، بچـﮧ ے معصومے بودیم ...


الاלּ سـטּ و سالموטּ رفتـﮧ بالا ولے ...


بزرﮒ کــﮧ نشدیم هیچ;


دیگـﮧ حالا همون بچـﮧ ے معصوم و دوست داشتنے هم نیستیـґ...


از اینور مونده از اونـ ـــور رونده...!




тαɢε:

نظرات() سه شنبه 1 مرداد 1392 03:45 ب.ظ Łє¡ℓα7
مبدل قالب بلاگفا به میهن بلاگ