تبلیغات
سـڪــوت بــــــاراטּ




راننده کامیونی وارد رستوران شد . دقایقی پس از این که او شروع به غذا خوردن کرد ، سه جوان موتور سیکلت سوار هم به رستوران آمدند و یک راست به سراغ میز راننده کامیون رفتند . بعد از چند دقیقه پچ پچ کردن ، اولی سیگارش را در استکان چای راننده خاموش کرد . راننده به او چیزی نگفت .

دومی شیشه نوشابه را روی سر راننده خالی کرد و باز هم راننده سکوت کرد .

وقتی راننده بلند شد تا صورتحساب رستوران را پرداخت کند ، نفر سوم به پشت او پا زد و راننده محکم به زمین خورد ، ولی باز هم ساکت ماند .

دقایقی بعد از خروج راننده از رستوران یکی از جوان ها به صاحب رستوران گفت : چه آدم بی خاصیتی بود ، نه غذا خوردن بلد بود ، نه حرف زدن و نه دعوا !

رستورانچی جواب داد : از همه بد تر رانندگی بلد نبود ، چون وقتی داشت می رفت دنده عقب ، 3 تا موتور نازنین را له کرد و رفت !!!





тαɢε:

نظرات() سه شنبه 10 بهمن 1391 12:35 ب.ظ Łє¡ℓα7


جانی ساعت ۲ از محل کارش خارج شد و چون نیم ساعت وقت داشت تا به محل کار دوستش برود،

تصمیم گرفت با همان یک دلاری که در جیب داشت ناهار ارزان قیمتی بخورد و راهی شرکت شود.

چند رستوران گران قیمت را رد کرد تا به رستورانی رسید که روی در آن نوشته شده بود: ”ناهار همراه نوشیدنی فقط یک دلار”.

جانی معطل نکرد، داخل رستوران شد و یک پرس اسپاگتی و یک نوشابه برداشت و سر میز نشست.

گارسون برایش دو نوع سوپ، سالاد، سیب زمینی سرخ کرده، نوشابه اضافه، بستنی و دو نوع دسر آورد و

به اعتراض جانی توجهی نکرد که گفت: ”ولی من این غذاها رو سفارش ندادم.”

گارسون که رفت جانی شانه ای بالا انداخت و گفت: ”خودشان می فهمند که من نخوردم!”

اما جانی موقعی فهمید که این شیوه آن رستوران برای کلاهبرداری است که رفت جلو صندوق و

متصدی رستوران پول همه غذاها رو حساب کرد و گفت ۱۵ دلار و ۱۰ سنت.

جانی معترض شد: ”ولی من هیچ کدوم رو نخوردم!” و مرد پاسخ داد ”ما آوردیم، می خواستین بخورین!”

جانی که خودش ختم زرنگ های روزگار بود، سری تکان داد و یک سکه ۱۰ سنتی روی پیشخوان گذاشت

و وقتی متصدی اعتراض کرد، گفت: ”من مشاوری هستم که بابت یک ساعت مشاوره ۱۵ دلار می گیرم.”

متصدی گفت: ”ولی ما که مشاوره نخواستیم!” و جانی پاسخ داد: ”من که اینجا بودم! می خواستین مشاوره بگیرین!”

و سپس به آرامی از آنجا خارج شد...




тαɢε:

نظرات() یکشنبه 1 بهمن 1391 02:50 ب.ظ Łє¡ℓα7


مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است.

به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد. به این دلیل، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.

دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد.

این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: ابتدا در فاصله 4 متری او بایست و با صدای معمولی، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله 3 متری تکرار کن. بعد در 2 متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد.

آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود.
مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم، و سوالش را مطرح کرد ...

جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و باز هم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و گفت: " شام چی داریم؟"

و این بار همسرش گفت: "مگه کری؟! برای چهارمین بار میگم؛ خوراک مرغ!"

"گاهی هم بد نیست که نگاهی به درون خودمان بیندازیم شاید عیب هایی که تصور میکنیم در دیگران است در واقع در خودمان وجود دارد!"




тαɢε:

نظرات() یکشنبه 2 مهر 1391 05:33 ب.ظ Łє¡ℓα7


توی اتاق رختکن کلوپ گلف ، وقتی همه آقایون جمع بودند یهو یه موبایل روی یه نیمکت شروع میکنه به زنگ زدن.
مردی که نزدیک موبایل نشسته بود دکمه اسپیکر موبایل رو فشار میده و شروع می کنه به صحبت.
بقیه آقایون هم مشغول گوش کردن به این مکالمه میشن ...
مرد: الو؟
صدای زن اونطرف خط: الو سلام عزیزم. تو هنوز توی کلوپ هستی؟
مرد: آره !
زن: من توی فروشگاه بزرگ هستم
اینجا یه کت چرمی خوشگل دیدم که فقط ۱۰۰۰ دلاره! اشکالی نداره اگه بخرمش؟
مرد : نه. اگه اونقدر دوستش داری اشکالی نداره!
زن: من یه سری هم به نمایشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهای جدید ۲۰۰۶ رو دیدم... یکیشون خیلی قشنگ بود قیمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود !
مرد: باشه. ولی با این قیمت سعی کن ماشین رو با تمام امکانات جانبی بخری !
زن: عالیه. اوه یه چیز دیگه اون خونه ای رو که قبلا میخواستیم بخریم دوباره توی بنگاه گذاشتن برای فروش. میگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره
مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولی سعی کن ۹۰۰۰۰۰ دلار بیشتر ندی !!!
زن: خیلی خوبه. بعدا می بینمت عزیزم. خداحافظ
مرد: خداحافظ

بعدش مرد یه نگاهی به آقایونی که با حسرت نگاهش میکردن میندازه و میگه: کسی نمیدونه که این موبایل مال کیه ؟!!!!





тαɢε:

نظرات() پنجشنبه 16 شهریور 1391 03:07 ب.ظ Łє¡ℓα7


یک سخنران مشهور سمینارش را با در دست گرفتن بیست دلار اسکناس شروع کرد

 ...او پرسید چه کسی این بیست دلار را می خواهد؟

 دست ها بالا رفت.او گفت:من این بیست دلار را به یکی از شما می دهم

 اما اول اجازه دهید کاری انجام دهم.

 او اسکناسها را مچاله کرد و پرسید چه کسی هنوز این ها را می خواهد؟

 باز هم دست ها بالا بودند.او جواب داد خوب. اگر این کار را کنم چه؟

 او پول ها را روی زمین انداخت و با کفشهایش آنها را لگد کرد

 بعد آنها را برداشت و گفت:

 مچاله و کثیف هستند حالا چه کسی آنهارا می خواهد؟

 بازهم دستها بالا بودند

 سپس گفت:

 هیچ اهمیتی ندارد که من با پولها چه کردم شما هنوز هم آن ها را می خواستید

 چون ارزشش کم نشد و هنوز هم بیست دلار می ارزید.

 اوقات زیادی ما در زندگی رها می شویم، مچاله می شویم

 و با تصمیم هایی که می گیریم و حوادثی که به سراغ ما می آیند آلوده می شویم.

 و ما فکر می کنیم که بی ارزش شده ایم

 اما هیچ اهمیتی ندارد که چه چیزی اتفاق افتاده یا چه چیزی اتفاق خواهد افتاد.

 شما هرگز ارزش خود را از دست نمی دهید.

 کثیف یا تمیز،مچاله یا چین دار

 شما هنوز برای کسانی که شما را دوست دارند بسیار ارزشمند هستید.

 ارزش ما در کاری که انجام می دهیم یا کسی که می شناسیم نمی آید

 ارزش ما در این جمله است که: ما که هستیم؟

 هیچ وقت فراموش نکنید که !شما استثنایی هستید!





тαɢε:

نظرات() جمعه 10 شهریور 1391 09:33 ب.ظ Łє¡ℓα7


استادی از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتی عصبانی هستیم داد میزنیم؟ چرا مردم هنگامی که خشمگین هستند,صدایشان را بلند میکنند و سر هم داد میکشند؟

 

شاگردان فکری کردند و یکی از آنها گفت: چون در آن لحظه آرامش و خونسردی مان را از دست میدهیم.

 

استاد پرسید: اینکه آرامشمان را از دست میدهیم , درست است اما چرا با وجودی که طرف مقابل کنارمان قرار دارد , داد میزنیم؟ آیا نمیتوان با صدای ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامی که خشمگین هستیم داد میزنیم؟

 

شاگردان هر کدام جواب هایی دادند, اما پاسخ های هیچ یک استاد را راضی نکرد.سر انجام او چنین توضیح داد: هنگامی که دو نفر از دست یکدیگر عصبانی هستند, قلب هایشان از یکدیگر فاصله میگیرد. آنها برای اینکه فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد , این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلند تر کنند. سپس استاد پرسید: هنگامی که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقی می افتد؟ آنها سر هم داد نمیزنند, بلکه خیلی به آرامی با هم صحبت میکنند, چرا؟ چون قلبهایشان خیلی به هم نزدیک است. فاصله قلبهایشان بسیار کم است.

 

استاد ادامه داد: هنگامی که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد, چه اتفاقی می افتد؟ آنها حتی حرف معمولی هم با هم باهم نمیزنند و فقط در گوش هم نجوا میکنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر میشود. سر انجام, حتی از نجوا کردن هم بی نیاز میشوند و فقط به یکدیگر نگاه میکنند. این هنگامی است که دیگر هیچ فاصله ای بین قلب های آنها باقی نمانده باشد. این همان عشق خدا به انسان و انسان به خداست که خدا حرف نمیزند اما همیشه صدایش را در همه وجودت می توانی حس کنی. اینجا بین انسان و خدا هیچ فاصله ای نیست. می توانی در اوج همه شلوغی ها بدون اینکه لب به سخن باز کنی با او حرف بزنی.





тαɢε:

نظرات() شنبه 4 شهریور 1391 04:02 ب.ظ Łє¡ℓα7


سه ظرف را روی آتش قرار دادیم. در یکی از ظرفها هویچ در دیگری تخم مرغ و در دیگری قهوه ریختیم و پس از 15 دقیقه:

هویچ که سفت و محکم بود نرم و ملایم شد, تخم مرغ که شل و وا رفته بود سفت و محکم شد و دانه های قهوه در آب حل شدند و آب رنگ و بوی قهوه گرفته است.

حالا فرض کنید آبی که در حال جوشیدن است مشکلات زندگی است. شما در مقابل مشکلات چگونه اید؟

مثل هویچ سخت و قوی وارد مشکلات می شوید و در مقابل بسیار خسته می شوید, امیدتان را از دست داده و تسلیم می شوید هیچ وقت مثل هویچ نباشید!

با قلبی ملایم و حساس وارد می شوید و با یک قلب سخت و بی احساس خارج می شوید, از دیگران متنفر می شوید و همواره تمایل به جدال دارید, هیچ وقت مثل تخم مرغ نباشید!

در مقابل مشکلات مثل قهوه باشید. آب (مشکلات) قهوه (انسان) را تغییر نمی دهد, قهوه (انسان) آب (مشکلات) را تغییر می دهد. هر چه آب داغ تر باشد, طعم قهوه بهتر می شود...!

پس بیایید در مقابل مشکلات مثل قهوه باشیم ما مشکلات را تغییر دهیم. نگذاریم مشکلات ما را تغییر دهد. از طعم قهوه تان لذت ببرید!







тαɢε:

نظرات() شنبه 21 مرداد 1391 01:23 ب.ظ Łє¡ℓα7


 

پسر کوچکی در مزرعه ای دوردست زندگی می کرد. هر روز صبح قبل از طلوع خورشید از خواب بر می خاست و تا شب به کار های سخت روزانه مشغول بود. هم زمان با طلوع خورشید از  نرده ها بالا می رفت تا کمی استراحت کند. در دور دست ها خانه ای با پنجره هایی طلایی همواره نظرش را جلب می کرد و با خود فکر می کرد, چقدر زندگی در آن خانه با آن وسایل شیک و مدرنی که باید داشته باشد, لذت بخش و عالی خواهد بود.

 

با خود می گفت:«اگر انها قادرند پنجره های خود را از طلا بسازند, پس سایر اسباب خانه حتما بسیار عالی خواهد بود. سرانجام روزی به انجا می روم و از نزدیک آن را می بینم...»

 

یک روز پدر به پسرش گفت به جای او کار ها را انجام می دهد و او می تواند در خانه بماند. پسر هم فرصت را مناسب دید, غذایی برداشت و به طرف آن خانه و پنجره های طلایی رهسپار شد.

 

راه بسیار طولانی تر از ان بود که تصورش را می کرد. بعد از ظهر بود که به آنجا رسید و با نزدیک شدن به خانه متوجه شد که از پنجره های طلایی خبری نیست و در عوض خانه ای رنگ و رو رفته و با نرده های شکسته دید. به سمت در قدیمی رفت و آن را به صدا در آورد. پسر بچه همسن خودش در را گشود.

 

سوال کرد که آیا او خانه ای با پنجره طلایی را دیده یا خیر؟ پسرک پاسخ مثبت داد و او را به سمت ایوان برد. در حالی که آنجا می نشستند نگاهی به عقب انداختند و در انتهای همان مسیری که طی کرده بود و همزمان با غروب آفتاب, خانه ی خودشان را دید که با پنجره های طلایی می درخشید.

 

همه ی ما داشته هایی داریم که از آنها غافلیم, معادنی که تنها باید استخراج شوند, استعداد هایی که باید شکوفا شوند و توانایی هایی که باید کشف شوند. در این عالم کسانی موفق اند که خود را شناخته و به گنج های درون خود پی برده اند.

 

در جهان بال و پر خویش گشودن آموز

 

که پریدن نتوان با پر و بال دگران

 





тαɢε:

نظرات() دوشنبه 16 مرداد 1391 02:46 ب.ظ Łє¡ℓα7


 

گفت: من رفتنی ام!

 

گفتم: یعنی چی؟

 

گفت: دارم میمیرم.

 

گفتم: دکتر دیگری, خارج از کشور؟

 

گفت: نه همه اتفاق نظر دارند.

 

گفتم: خدا کریمه, ان شاءالله که به شما سلامتی می ده!

 

با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم خدا کریم نیست؟

 

گفتم: راست میگی, حالا سوالت چیه؟

 

گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی از رفتارام خوب شده است؛ آیا خداوند این خوب شدن را قبول میکند؟

 

گفتم: بله, آدم ها تا دم رفتن, خوب شدنشان برای خداوند عزیز است.

 

آرام آرام خداحافظی کرد و تشکر, داشت میرفت که پرسیدم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟

 

گفت: معلوم نیست؛ بین یک روز تا چند هزار روز!

 

یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماری ات چیه؟

 

گفت: بیمار نیستم!

 

هم داشت کفرم در می اومد و هم متعجب بودم.

 

پرسیدم: پس چی؟

 

گفت: فهمیدم مردنیم, رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم؟ گفتند: نه. گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند:نـــــه!

 

خلاصه حاجی ما رفتنی هستیم, زمانش مگه فرقی داره؟!





тαɢε:

نظرات() سه شنبه 10 مرداد 1391 04:36 ب.ظ Łє¡ℓα7


 

یه روز مردی نشسته بود و روزنامه میخواند که ناگهان همسرش ضربه ماهیتابه را به سرش تقدیم کرد.

 

مرد پرسید: برای چی این کار را کردی؟

 

زن گفت: به خاطر اینکه داخل جیب شلوارت کاغذی پیدا کردم که در آن اسم«سامانتا» نوشته شده بود.

 

مرد گفت: وقتی هفته پیش برای تماشای مسابقه ی اسب دوانی رفته بودم, نام اسبی که به نظرم برنده مسابقه می شد را یادداشت کردم؛ اسمش سامانتا بود.

 

زنش عذر خواهی کرد و رفت تا به کارهای منزل رسیدگی کند.

 

روز بعد مرد بیچاره مشغول تماشای تلویزیون بود که همسرش این بار با ضربه قابلمه به دیدارش آمد!

 

مرد با تعجب پرسید: این بار چرا کتکم زدی؟

 

همسرش جواب داد: به خاطر اینکه اسبت زنگ زده بود!





тαɢε:

نظرات() سه شنبه 10 مرداد 1391 03:55 ب.ظ Łє¡ℓα7
مبدل قالب بلاگفا به میهن بلاگ