تبلیغات
سـڪــوت بــــــاراטּ




با تو هستم, با تویی که ذل زدی تو مانیتور

دنبال چی میگردی؟

بی خیال

از فکر بیا بیرون

لبخند بزن

ناراحت نباش بخند

جییییغ بزن

برو لب پنجره داد بزن

تو خودت نریز

هر کی بهت بد کرد مطمئن باش!

زمین گرده...

هر کی دوست نداشت لیاقت نداشته!

الکی حرص نخور

تو خوب باش میون این همه بدی

تو

من

هممون

شاید همین فردا

شاید..!

نباشیم...

نباشم...

پس بخند!




+ این لینک بازدید مجازی از برج میلاده , واسه من که تا حالا نرفتم جالب بود

+راستی یوم الله 22 بهمن روز پیروزی حق بر باطل مبارک...





тαɢε:

نظرات() شنبه 21 بهمن 1391 10:33 ب.ظ Łє¡ℓα7


از  قافله جا ماندم


 زندانی این روزگار زشت شدم...


روزگاری که


نه از جنس من است نه از برای من...


 چه رسمیست دنیا


از گردشش می نالیم و می نالیم


و روز زمین گیر شدنمان را جشن می گیریم!


 نمیدانم...


 قلمم زیر بار دردها ترک برداشته کمرم خم شده!...


 با این حال


هنوز هم به دوست لبخند میدهم


امروز آغاز غربت نشینی ام هست...


به رسم عادت...


" تولـــــــــــدم مبارک "








тαɢε:

نظرات() سه شنبه 17 بهمن 1391 01:30 ب.ظ Łє¡ℓα7




من دیدم
شما دیدید
آنها هم دیدند
ما تفاوت را دیدیم
تفاوت در چهره پربغض رونالدو و خندان پدرو بود، در حالی که هر دو ناباورانه گل نزدند.
تفاوت همان بی تفاوتی مسی و یارانش بود به فحاشی های تماشاچیان
تفاوت لیزرهای لرزانی بود که روی چهره های محکم یاران پویول میافتاد.
تفاوت دادخواهی خندان مسی بود وقتی موذیانه سیلی اش میزدند.
و متفاوت پویول بود که پدرانه اشیائی را که کودکانه بر سر یارانش میریختند کتمان میکرد تا از حاشیه بکاهد.
ما به اصل میپردازیم و این تفاوت ماست...



+ بارسا1_1رئال
بازی مساوی شد!!! ولی اشکالی نداره ایشاا...بازی برگشت جبران میکنیم


+ و
فرا رسیدن دهه ی فجر مبارک



тαɢε:

نظرات() پنجشنبه 12 بهمن 1391 03:44 ب.ظ Łє¡ℓα7


راننده کامیونی وارد رستوران شد . دقایقی پس از این که او شروع به غذا خوردن کرد ، سه جوان موتور سیکلت سوار هم به رستوران آمدند و یک راست به سراغ میز راننده کامیون رفتند . بعد از چند دقیقه پچ پچ کردن ، اولی سیگارش را در استکان چای راننده خاموش کرد . راننده به او چیزی نگفت .

دومی شیشه نوشابه را روی سر راننده خالی کرد و باز هم راننده سکوت کرد .

وقتی راننده بلند شد تا صورتحساب رستوران را پرداخت کند ، نفر سوم به پشت او پا زد و راننده محکم به زمین خورد ، ولی باز هم ساکت ماند .

دقایقی بعد از خروج راننده از رستوران یکی از جوان ها به صاحب رستوران گفت : چه آدم بی خاصیتی بود ، نه غذا خوردن بلد بود ، نه حرف زدن و نه دعوا !

رستورانچی جواب داد : از همه بد تر رانندگی بلد نبود ، چون وقتی داشت می رفت دنده عقب ، 3 تا موتور نازنین را له کرد و رفت !!!





тαɢε:

نظرات() سه شنبه 10 بهمن 1391 12:35 ب.ظ Łє¡ℓα7


اینو نیگا 
 برو عمو, برو
ما گوشی ساختیم راحت از جیب در میاد!
برو از خدا بترس






ادامـ ـش اینجاسـ ـت...
тαɢε:

نظرات() شنبه 7 بهمن 1391 02:11 ب.ظ Łє¡ℓα7


خدایا...

یاریم کن آن کنم که تو راضی باشی....

وقتی به خوبیها و مهربانی های تو می نگرم

بدیها و اشتباهات خود را مشاهده می کنم

و آنوقت که رحمت و بخشش بی منتهایت مرا نشانه میرود

بار شرمندگی گناهانم بیشتر از پیش بر دوشم سنگینی میکند

خدایا هر چه می دهی رحمت است و هر چه نمی دهی مصلحت

اگر مصلحت این است که هیچ چیز نداشته باشم راضیم به رضایت

ولی نظرت را از من مگیر

یاریم کن آن کنم که تو راضی باشی و آن طور شوم که تو می خواهی...


+خدا جونم به خاطر همه چیز ممنون...






тαɢε:

نظرات() شنبه 7 بهمن 1391 01:45 ب.ظ Łє¡ℓα7


جانی ساعت ۲ از محل کارش خارج شد و چون نیم ساعت وقت داشت تا به محل کار دوستش برود،

تصمیم گرفت با همان یک دلاری که در جیب داشت ناهار ارزان قیمتی بخورد و راهی شرکت شود.

چند رستوران گران قیمت را رد کرد تا به رستورانی رسید که روی در آن نوشته شده بود: ”ناهار همراه نوشیدنی فقط یک دلار”.

جانی معطل نکرد، داخل رستوران شد و یک پرس اسپاگتی و یک نوشابه برداشت و سر میز نشست.

گارسون برایش دو نوع سوپ، سالاد، سیب زمینی سرخ کرده، نوشابه اضافه، بستنی و دو نوع دسر آورد و

به اعتراض جانی توجهی نکرد که گفت: ”ولی من این غذاها رو سفارش ندادم.”

گارسون که رفت جانی شانه ای بالا انداخت و گفت: ”خودشان می فهمند که من نخوردم!”

اما جانی موقعی فهمید که این شیوه آن رستوران برای کلاهبرداری است که رفت جلو صندوق و

متصدی رستوران پول همه غذاها رو حساب کرد و گفت ۱۵ دلار و ۱۰ سنت.

جانی معترض شد: ”ولی من هیچ کدوم رو نخوردم!” و مرد پاسخ داد ”ما آوردیم، می خواستین بخورین!”

جانی که خودش ختم زرنگ های روزگار بود، سری تکان داد و یک سکه ۱۰ سنتی روی پیشخوان گذاشت

و وقتی متصدی اعتراض کرد، گفت: ”من مشاوری هستم که بابت یک ساعت مشاوره ۱۵ دلار می گیرم.”

متصدی گفت: ”ولی ما که مشاوره نخواستیم!” و جانی پاسخ داد: ”من که اینجا بودم! می خواستین مشاوره بگیرین!”

و سپس به آرامی از آنجا خارج شد...




тαɢε:

نظرات() یکشنبه 1 بهمن 1391 02:50 ب.ظ Łє¡ℓα7
مبدل قالب بلاگفا به میهن بلاگ